ميرزا حسن حسينى فسايى
624
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
در قلع و قمع سپاه على مراد خان كوشش كرده ، او را از نواحى فارس بيرون نمود بلكه اصفهان و عراق را مسخر نمايد كه در اين ميانه ، [ ميان ] افواج ايلات و لشكر دشتستانى در صحراى هزار [ بيضا ] اختلاف شده ، بر حسن خان شوريدند و حسن خان از عهدهء نظم آنها برنيامده ، از سپاه خود فرار كرده از هزار بيضا به دو ساعت وارد شيراز گرديده ، ماجرى را خدمت والد ماجد خود معروض داشت و چون خبر آميختگى سپاه حسن خان به اكبر خان رسيد ، فورا حركت كرده ، از تعاقب آنها آمده ، جمعى را قتيل و برخى را اسير نموده ، صورت اين فتح خداداد را به نواب على مراد خان رسانيد و روز ديگر نواب معزى اليه و اكبر خان وارد جلگاء شيراز شده ، در صحراى قبله و قريهكشن « 1 » نيم فرسخ و فرسخى مغربى شيراز ، سنگر بسته ، به محاصره شيراز پرداختند و صادق خان مجلس مشاوره را فراهم آورد و اعيان دولت خود را خواسته ، سؤال فرمود كه چه كار بايد كرد ، مرحوم ميرزا محمد كلانتر نوشته است : « 2 » من عرض كردم : چون ايلات از شما مأيوس گشتند به على مراد خان ملحق شدند و عيال آنها در شيراز است ، تمامى عيال آنها را از شهر اخراج كنيد كه هر يك عيال خود را برداشته به اوطان خود رفته ، بيشتر لشكر على مراد خان متفرق شوند ، بعد با على مراد خان به همه قسم رفتار مىتوان نمود و صادق خان در آن مجلس عرض مرا قبول نمود و فردا صبح از اين عقيده برگشت به خيال آنكه ايلات براى استخلاص عيال خود از على مراد خان جدا شده ، خدمت صادق خان مىآيند و به اين خيال باطل محصلان شديد بر عيال آنها گماشته ، انواع زجرها را به آنها نمودند و مبلغها از آنها گرفتند « 3 » و ايلات چون از اين واقعه مطلع شدند ، ترك عيال و منسوبان خود كرده ، بيشتر از پيشتر در خدمتگزارى على مراد خان قيام نمودند و چهار ماه بر اين منوال گذشت و از داد و بيداد عيال ايلات ، مردم شيراز به ستوه آمدند ، خصوصا بر حقير بدتر از همه سخت مىگذشت ، ليكن توسط من گاهى فايده داشت و گاهى نداشت . [ وقايع فارس در روزگار عليمراد خان ] و چون صادق خان را چهار نفر پسر بود : تقى خان و على نقى خان و حسن خان را از زن قير كارزينى داشت و جعفر خان كه ارشد اولاد اوست از مادر على مراد خان كه خواهر « 4 » زكى خان زند است ، بود و نظر محبت صادق خان به جانب آن سه نفر پسر انداخته ، جعفر خان هميشه از پدر در كناره بود و على مراد خان چون خبر حركت او را از بهبهان شنيد ، جمعى را براى استمالت او روانه داشت و او را فريب داده ، با سپاه كوهگيلويه از پدر خود مخالفت كرده ، به اردوى برادر مادرى خود پيوست و رفته رفته تمامى اهالى فارس كمر اطاعت على مراد خان را بستند جز بيچاره مردم شيراز كه از بيرون و اندرون شهر گرفتار قتل و كورى و دست و پا بريدن بودند ، از يك طرف از صبح تا عصر مشغول جنگ و از يك طرف آه و ناله مظلومان ايلات را شنيدن . عجب قيامتى برپا بود ! ! و در اين ميانه چون خبر استيلاى نواب آقا محمد خان بر تمامت استرآباد و مازندران به عرض نواب على مراد خان رسيد ، اميرگونه خان افشار طارمى را سردار لشكرى نموده ، براى تسخير
--> ( 1 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 239 : كشن از حومه شيراز است . ر ك : فارسنامه ناصرى ، جلد دوم . ( 2 ) . روزنامه كلانتر ، ص 77 . ( 3 ) . روزنامه كلانتر ، ص 78 . ( 4 ) . در متن : ( خاهر ) .